
داستان مسیر است! جستاری برآمده از تجربۀ زیسته یک ماهۀ سردبیر در قبال سوژۀ محوری و آنچه در هر شماره به وقوع پیوسته یا به هر دلیلی به سرانجام نرسیده است.
صدای زنگهای گوشی آقای راهنما در مغزم میپیچد. تلفن همراهش بیوقفه و بدون هیچ شرمی از مهمانان ما جیغ میکشید و صاحبش را میخواست. صاحب خوشقامتش هم با هر تماس عجولتر میشد و تندتر صحبت میکرد. مانند بازیهای کامپیوتری میدیدم که به هر مجسمه و تابلویی از...
صدای زنگهای گوشی آقای راهنما در مغزم میپیچد. تلفن همراهش بیوقفه و بدون هیچ شرمی از مهمانان ما جیغ میکشید و صاحبش را میخواست. صاحب خوشقامتش هم با هر تماس عجولتر میشد و تندتر صحبت میکرد. مانند بازیهای کامپیوتری میدیدم که به هر مجسمه و تابلویی از شاهنامه که میرسد، دکمههای قرمز و سبز Skip و Inspect بالای سرش پدیدار میشوند و بیوفا بیمعطلی میکوبید روی قرمز...
شاید وقت آن رسیده که قطبنماها را مرخص کنیم. روزگار درازی بود که مسیر بازگشت را نشانمان میدادند. در هر گوشهی ناشناختهای از این کرهی خاکی که گم میشدیم، ما را به مسیر بازمیگرداندند؛ به خانه. اما این روزها انگار جغرافیای ناشناختهای باقی نمانده که در آن...
شاید وقت آن رسیده که قطبنماها را مرخص کنیم. روزگار درازی بود که مسیر بازگشت را نشانمان میدادند. در هر گوشهی ناشناختهای از این کرهی خاکی که گم میشدیم، ما را به مسیر بازمیگرداندند؛ به خانه. اما این روزها انگار جغرافیای ناشناختهای باقی نمانده که در آن ناپیدا شویم. حالا هربار که از این فلز سرد میپرسیم: کجا؟ کجای خود و کجای حرکتهای این جهانِ بیانتها...
مفاهیم یا آنچناناند که هستند یا آنچناناند که ما میفهمیم و معنایشان میکنیم. زیستنگاری روایت تجربۀ زیستۀ هر نویسنده است در پیوستگی با مفاهیم محوری هر شماره و چرخیدن در ابعاد مختلف آن مفهوم و توصیف بههمپیوسته و هدفمندکردهها، دیدهها، شنیدهها و چشیدههایش.
برادرم را دوست دارم. بعضی روزها کمتر، بعضی روزها بیشتر! بههرحال اینکه دوستش دارم مهم است. برادر، عین مته مغز را سوراخ میکند و هرچه بیشتر لیز میخورد، حکایتهای جالبتری را بیرون میکشد. میشود، برادر توی یک لحظه خون به مغزش نرسد، تمام حرصوجوشش فواره...
برادرم را دوست دارم. بعضی روزها کمتر، بعضی روزها بیشتر! بههرحال اینکه دوستش دارم مهم است. برادر، عین مته مغز را سوراخ میکند و هرچه بیشتر لیز میخورد، حکایتهای جالبتری را بیرون میکشد. میشود، برادر توی یک لحظه خون به مغزش نرسد، تمام حرصوجوشش فواره شود و زور بزند سنگ بزرگی بردارد تا اولین تراژدی تاریخ بیفتد پسِ اسمش. میشود، سرش شیره مالید و وقتی صدای...
سرم را میگیرم بالا و از آیینهبغل اتوبوس، به جاده نگاه میکنم. به خطهای روی جاده که از زیر ماشین، مثل فشنگ میزنند بیرون و فرار میکنند. با صدایی آرام میگویم: «من یک مرض لاعلاج دارم محسن.» نگاهم را به زور و بلا، هل میدهم تا بیفتد تو کاسه چشمهای...
سرم را میگیرم بالا و از آیینهبغل اتوبوس، به جاده نگاه میکنم. به خطهای روی جاده که از زیر ماشین، مثل فشنگ میزنند بیرون و فرار میکنند. با صدایی آرام میگویم: «من یک مرض لاعلاج دارم محسن.» نگاهم را به زور و بلا، هل میدهم تا بیفتد تو کاسه چشمهای محسن و جوری که فقط او بشنود میگویم: «یک بار رفتم بالای کوه شاهجهان. راهش ماشینرو نبود. یک ساعت و نیم طول...
«اگر یه روز نتونی پوست گوجه رو بکنی، میخوای چیکار کنی؟»، «اگر یه جا حولهت نباشه و دست و صورتت همینطوری خیس بمونن، میخوای چیکار کنی؟»، «اگربری مهمونی و تو غذاشون زیره باشه، میخوای چیکار کنی؟»، «فرض کن الان قبل از رسیدن به خونه از سوپر برات آب معدنی...
«اگر یه روز نتونی پوست گوجه رو بکنی، میخوای چیکار کنی؟»، «اگر یه جا حولهت نباشه و دست و صورتت همینطوری خیس بمونن، میخوای چیکار کنی؟»، «اگربری مهمونی و تو غذاشون زیره باشه، میخوای چیکار کنی؟»، «فرض کن الان قبل از رسیدن به خونه از سوپر برات آب معدنی خریدم، اگر جایی باشی که سوپر نداشته باشد میخوای چیکار کنی؟» اینها جملههای تکراری مامانم بود در پاسخ به جزئیترین...
میگوید دلیل حککردن طرحها بر سنگ قبر آن است که بعد از بارش باران، مقداری آب در آن گودیها و فرورفتگیهای حاصل از حکاکی جمع شود تا پرندگان بتوانند از آن بخورند و سیراب شوند و این رفع تشنگی پرندگان، ثوابی به روح شخص مدفون برساند. دلیل اصلی شستشوی قبور را،...
میگوید دلیل حککردن طرحها بر سنگ قبر آن است که بعد از بارش باران، مقداری آب در آن گودیها و فرورفتگیهای حاصل از حکاکی جمع شود تا پرندگان بتوانند از آن بخورند و سیراب شوند و این رفع تشنگی پرندگان، ثوابی به روح شخص مدفون برساند. دلیل اصلی شستشوی قبور را، همین پر شدن گودیها از آب ذکر میکند. اما برایم سوال میشود که چه چیزی طرحهای حک شده بر سنگ قبر را برایم جذاب...
صبح شنبه از خواب بیدار شدم ولی به جای رفتن، ماندم. ماندم و در آرامش کمنظیر اتاقم شروع به پرورش ایده متنم کردم که باید بر اساس سفری میبود که هنوز نخواستم به طور رسمی آغازش کنم. اگر بتوان اسم رکود امروز که با رکود دیروز هیچ تفاوتی نداشت را سفر گذاشت. سفری که...
صبح شنبه از خواب بیدار شدم ولی به جای رفتن، ماندم. ماندم و در آرامش کمنظیر اتاقم شروع به پرورش ایده متنم کردم که باید بر اساس سفری میبود که هنوز نخواستم به طور رسمی آغازش کنم. اگر بتوان اسم رکود امروز که با رکود دیروز هیچ تفاوتی نداشت را سفر گذاشت. سفری که مقصدش شهری است که از بچگی پایت را از آن بیرون نگذاشتی، دیگر چه جور سفری است؟ کمی به همراهان چهارروزهام که...
راستش را بخواهید وقتی به دنیا آمدم، نمیدانستم برزیل کجاست؟ نمیدانستم برزیل 2 جا روی کره زمین است! یکجا در کرانههای اقیانوس اطلس و چنان به بزرگی که نیمی از آمریکایجنوبی را در بر گرفته است و جای دیگر در سرزمینی باقدمت تمدنی 7000 ساله و در جوار خلیج همیشه...
راستش را بخواهید وقتی به دنیا آمدم، نمیدانستم برزیل کجاست؟ نمیدانستم برزیل 2 جا روی کره زمین است! یکجا در کرانههای اقیانوس اطلس و چنان به بزرگی که نیمی از آمریکایجنوبی را در بر گرفته است و جای دیگر در سرزمینی باقدمت تمدنی 7000 ساله و در جوار خلیج همیشه فارس. البته آن روزها که اَغواَغوکنان در محاصره قنداق فقط گریه میکردم هم نمیدانستم یک خلیج با آبهای بیکران...
آقای چگوارا، که راهنمای اولین روز سفر است، اصرار دارد زیر لعنتِ آفتابِ داغ تابستان، کارش را با شوخی کلامیِ نچسبی در خصوص فصلی از گرایشات سیاسیِ چپ آغاز کند و مخاطبش که عمدتاً نسل Z است، پیشزمینهی لازم برای ارتباط برقرارکردن با این آغاز را ندارد. حاج قاسم...
آقای چگوارا، که راهنمای اولین روز سفر است، اصرار دارد زیر لعنتِ آفتابِ داغ تابستان، کارش را با شوخی کلامیِ نچسبی در خصوص فصلی از گرایشات سیاسیِ چپ آغاز کند و مخاطبش که عمدتاً نسل Z است، پیشزمینهی لازم برای ارتباط برقرارکردن با این آغاز را ندارد. حاج قاسم [فتحی] هنگام صرف صبحانهی امام رضا (ع) و در پاسخ به پرسش یکی از اصحاب، کمی از سوابق و گرایشات سیاسی آقای...
شهریورماه هزار و چهارصد و سه حوالی ساعت سه یا چهار عصر بود که دنیا روی سر من آوار شد؛ یک خبر، یک نگاه، یک نرسیدن و اشکهای بینهایتی که انگار از دل یک آتشفشان سرچشمه میگرفتند. به سوگ آرزویی نشسته بودم که شانس برآوردهشدنش را کاملاً از دست داده بودم. من،...
شهریورماه هزار و چهارصد و سه حوالی ساعت سه یا چهار عصر بود که دنیا روی سر من آوار شد؛ یک خبر، یک نگاه، یک نرسیدن و اشکهای بینهایتی که انگار از دل یک آتشفشان سرچشمه میگرفتند. به سوگ آرزویی نشسته بودم که شانس برآوردهشدنش را کاملاً از دست داده بودم. من، مامان که ترسیده بود، صفحهی موبایلی که تصویری با کلمات پررنگ «محبوبه شیرزاد – دانشگاه فردوسی مشهد» را...
مادربزرگ دوستم جایی جز خانه خودش خوابش نمیبُرد. خانه خواهرزاده و پسر و داماد اگر مجبور میشد بماند، تشک و متکایش را میبرد که خودش را گول بزند اما افاقه نمیکرد. نیمهشب میدیدندش که نشسته وسط رختخواب و سرش را در دست گرفته. از یک جایی به بعد خانه کسی نماند...
مادربزرگ دوستم جایی جز خانه خودش خوابش نمیبُرد. خانه خواهرزاده و پسر و داماد اگر مجبور میشد بماند، تشک و متکایش را میبرد که خودش را گول بزند اما افاقه نمیکرد. نیمهشب میدیدندش که نشسته وسط رختخواب و سرش را در دست گرفته. از یک جایی به بعد خانه کسی نماند تا راحت بخواند، کسی هم اصرارش نکرد. شبها را در خانه خودش راحت خوابید تا وقتی که خانهی قدیمی را بازسازی کردند....
راهآهن مشهد (مرداد ۱۳۹۵) سنگینی ساکها، سرعت قدمهایم را که از تپش قلبم پیشی گرفته بود، کند میکرد. نمیدانم چگونه آن دو کیف را که همیشه به سختی و با کمک جابهجا میکردم، حالا بیاختیار به این سو و آن سو میکشیدم و عاجزانه در میان جمعیت، نگاه یا نشانهای...
راهآهن مشهد (مرداد ۱۳۹۵) سنگینی ساکها، سرعت قدمهایم را که از تپش قلبم پیشی گرفته بود، کند میکرد. نمیدانم چگونه آن دو کیف را که همیشه به سختی و با کمک جابهجا میکردم، حالا بیاختیار به این سو و آن سو میکشیدم و عاجزانه در میان جمعیت، نگاه یا نشانهای آشنا را جستوجو میکردم. قطار مشهد ـ تهران پنج دقیقه تا رفتن و جا گذاشتنم فاصله داشت و خون از چهرهام رفته بود و...
«این جمع همه نویسنده هستند.» جملهای که برای معرفی گروهی گفته شد که من هم عضوی از آن بودم. به سالها قبل پرت شدم. نوجوانی که با شعرهای کودکانهاش، در جمع شاعران بزرگ به دنبال جایگاهی بود. به قول سهراب، خرده هوشی داشتم و سر سوزن ذوقی؛ اما، مادری بهتر از برگ...
«این جمع همه نویسنده هستند.» جملهای که برای معرفی گروهی گفته شد که من هم عضوی از آن بودم. به سالها قبل پرت شدم. نوجوانی که با شعرهای کودکانهاش، در جمع شاعران بزرگ به دنبال جایگاهی بود. به قول سهراب، خرده هوشی داشتم و سر سوزن ذوقی؛ اما، مادری بهتر از برگ درخت که به من پر و بال میداد تا پرواز کنم. حداقل ۱۲ سالی از آخرین روزهای آن دوران میگذرد و حالا به من...
خوابم میآید. اصلا من همیشه خوابم میآید. همیشه خواب جز اولین انتخابهایم بوده. به خصوص وقتهایی مانند الان که باید کاری انجام دهم، کاری جدی و در مدت زمان محدود. خواب برایم پدیده عجیبی است. بیشتر از اینکه برای رفع خستگی و انرژیگرفتن و ادامه زندگی باشد، سلاحی...
خوابم میآید. اصلا من همیشه خوابم میآید. همیشه خواب جز اولین انتخابهایم بوده. به خصوص وقتهایی مانند الان که باید کاری انجام دهم، کاری جدی و در مدت زمان محدود. خواب برایم پدیده عجیبی است. بیشتر از اینکه برای رفع خستگی و انرژیگرفتن و ادامه زندگی باشد، سلاحی است برای مبارزه با هرآنچه پیش رویم است. هرآنچه جدی و واقعی و رهاوردش اضطراب است. خیلیها شاید وقتی مضطرب...
این فکر که شاید خدا گاهی اجازهی بهوقوع پیوستن بعضی اتفاقات بزرگ و فاجعهها را در این دنیا تنها، به دلایل کوچک و بعضاً بیاهمیتی میدهد؛ پس از جنگ دوازده روزه با دیدن آمار 3۶هزار نفری ازدواج ذهنم را پر کرده بود. اینکه شاید همهی اینها باید اتفاق...
این فکر که شاید خدا گاهی اجازهی بهوقوع پیوستن بعضی اتفاقات بزرگ و فاجعهها را در این دنیا تنها، به دلایل کوچک و بعضاً بیاهمیتی میدهد؛ پس از جنگ دوازده روزه با دیدن آمار 3۶هزار نفری ازدواج ذهنم را پر کرده بود. اینکه شاید همهی اینها باید اتفاق میافتادند تا یک نفر از ترس تمامشدن زندگیاش بالاخره اعتراف کند که چه کسی را بیشتر از همهی این دنیا دوست دارد و...
تاریکی فقدان نور است!. نور معنا میدهد به اشکال بیمنظور و بیمعنی گمشده در ازدحامها تصاویر و اشکال پیرامونی ما. نورنگاری، روایتیست از تاباندن نور و منظور به قابهایی برگزیده از سوژه هر شماره و گزارشی مبتنیبر تصویر از تجربه یا فقدانی مرتبط با موضوع محوری.
دستهایم را ستون میکنم زیر چانهام تا ایندفعه که برق چشمهایم رفت و سرم افتاد، یکهو نیفتم کف کلاس و آبروریزی نشود… در یک روز دوبار زمینافتادن زیادهروی است. خانمی که پای تخته دارد حرف میزند، از خانمی حرف میزند، که خیلی حرف میزده! و یک روز...
دستهایم را ستون میکنم زیر چانهام تا ایندفعه که برق چشمهایم رفت و سرم افتاد، یکهو نیفتم کف کلاس و آبروریزی نشود… در یک روز دوبار زمینافتادن زیادهروی است. خانمی که پای تخته دارد حرف میزند، از خانمی حرف میزند، که خیلی حرف میزده! و یک روز مجبور شده به خاطر دهان پر کارش، او را آنفالو کند. اسم آن خانوم زیبا و وراج، بنفشه بوده. احتمالاً الان...











































































